X
تبلیغات
شیکسون

ممکن است دو سال با سرعت برق بگذرد و اگر بخواهی صادق باشی با خودت باید اعتراف کنی برای هدفت زحمت زیادی هم نکشیدی، اما وقتی ناگهان ابری به شکل بولدوزر در آسمان پدیدار می شود و قطره های بولدوزری بزرگش را می فرستد و تمام جاده های خیالی و واقعی که درست کرده ای را خراب می کند و اصلا هم فکر نمی کند که ادمی قسمتی دارد به نام خاطره و یاد، آنوقت دو سال گذشته هی کش می آید توی ذهنت و آزارت می دهد .


انگار که از آخرین پله یک نردبان دو ساله سقوط کرده ام .چند هفته  نشسته ام ،دقیقا نمیدانم .درد ماتحتم هنوز زیاد است .گاهی شوهرم پشت سرم می ایستد و دستهایش را روی شانه هایم می گذارد،چشمهایش را باریک می کند به روبه رو خیره می شود و چیزهایی می گوید. گوشهایم پر و سنگین شده است و گریه های درونی و بیرونی ام نمی گذارد چیزی ببینم.


احتمالا ابر بزرگ به این فکر نکرده بود که قطره هایش ممکن است مرا از پای در بیاورند و با ما تحتم سقوط کنم در گل و لایی که بولدوزرها و اشکهایم درست کرده اند .سرم را بلند می کنم تا هرچه فحش ناموسی بلدم به قطره های لعنتی بدهم اما ، شاید سرم بیشتر بین زانوهایم فرو رود .

باید بلند شوم و برگردم .برگردم به خانه هایی که در کنار هم نامرتب ساخته شده اند و آدمها یک چشمشان که بزرگ شده است را چسبانده اند به شیشه پنجره خانه شان و مرا و یا دیوار بلند روبه رویشان را نگاه می کنند.

می دانم تا وقتی چشمهایم دیوار می بیند جایی که سقوط کرده ام برایم آخر دنیاست. برمی گردم به خانه ام که پنجره های بزرگی دارد. به دلخوشی ها ی کوچک مثل تغییر خانه  یا یک مسافرت کوتاه فکر می کنم .برای نگه داشتن و بودن در کنار آدمهایی که دوستشان دارم، زندگی می کنم و به روی خودم نمی آورم که دارد دیر می شود که همیشه زود دیر می شود .




سلام خدای مهربان،

امیدوارم حالتان خوب باشد و از اینکه حال ما گرفته است شما غمگین نباشید چشمهایتان اشک آلود نباشد و مثل همیشه لبخند روی لبهایتان باشد.از وضعیت خودمان هم نمی گوییم و گله ای نمی کنیم تا مبادا خدای ناکرده حمل بر ناشکری شما شود آخر مادرمان همیشه به ما یاد داده است که شکر گزار باشیم .پس سوال نمیکنیم گله و شکایت هم ابدا.شما راضی باشید ما را بس است.

این تابستان با گرمای گشنده اش اجازه خوابیدن روی تخت بزرگ و پنهی که دوستش دارد را نمی دهد اصلا شاید برای همین است که تا نزدیکیهای صبح به خواب نمی رود .بالشتش را برمی دارد و می گذارد روی قالیچه ی نازکی که پایین تخت پهن است و روی آن دراز می کشد. می چرخد به پهلو و طوری می خوابد که نیمی از سینه و شکمش خنکای زمین زیر قالیچه را حس کند. چشمهایش را می بندد و آرام می گوید باید بخوابی، باید بخوابی. جمله ای بالافاصله سراغ ذهنش می آید: باید رنجشهایمان را بنویسیم .چند شب است این جمله گریبانش رامی چسبد. آخر نوشتن مشکل است احتمالا چون عادت نکرده ام این را در جواب خودش می گوید. اصلا خیلی وقتها فکر می کند  با هزار مشقت هم که بنویسی چه فایده ای دارد.

می چرخد به پشت این طور خوابیدن را دوست دارد مادرش همیشه اینطوری می خوابد به پشت می خوابد و دستهایش رو روی سینه اش می گذارد و پاهایش را اندازه یک زاویه 45 تا 50 از هم باز می کند این مدل خوابیدنش خیلی وقتها سوژه خنده او و خواهر و برادرهایش هست. جلو مامان می خوابند روی زمین و پاهایشان را تا آنجایی که جادارد از هم باز می کنند و بعد مامان از خنده ریسه می رود و می گوید بدجنسها پاهایم اینقدر باز نیست .

دستهایش را می برد بالای سرش و توی هم چفتشان می کند .صدای خر و پف خفیف شوهرش آزارش نمی دهد.همین چند ساعت پیش بیدارش کرده ود و گفته بود عزیزم خر و پف نکن و پشت سرش گفته بود میگم  بیا بریم سانفرانسیسکو .

شوهرش سرش را بالا گرفته بود و با چشمهای گرد قرمز گفته بود چی؟

می گم بیا بریم سانفرانسیسکو

شوهرش سرش را گذاشته بود روی بالشت و گفته بود باشه برای فردا شب.

اما من همین الان می خوام.

از یاد آوریش احساس کرختی و لذت خوبی بهش دست داد بیشتر به خاطر اینه بعد از سالها شاید این اولین بار بود که اینقدر راحت خواسته اش را گفته بود.

چقدر دلش می خواست مثل او به خواب برود کاش فکرش و ذهنش و همه آدمهای توی آن خفه می شدند ناگهان فکری به سرش زد بلند شد و بالای سرش نشست آهسته کاسه سرش را برداشت مثل یک شهر شلوغ بود که فقط یک خیابان داشت و چقدر آدم که همه شان سرهایشان را پایین گرفته بودند و راه می رفتندف به هم طعنه می زدند و بعد از هر طعنه هر کدام سکندری می خوردند و باز به هم نگاه نمی کردند و ادامه می دادند .آرزو کرد کاش همه شان می مردند آنوقت احتمالا زودتر به خواب می رفتم. کاسه سرش را گذاشت و آرام کنار خودش دراز کشید فکر  کرد کتاب بخواند. نه نمی خواست، مدتها بود نمی خواست .

احساس نزول می کرد این را از کتابهایی که سال پیش خریده بود و خاک می خورد می فهمید از اولویتهای این روزهایش می فهمید که ظرف شستن بود و غذا پختن و جارو کردن و از حرفهایش .همین چند شب پیش توی یک جر و بحث کوتاه به شوهرش گفته بود اگر یکبار دیگر فلان حرف را بزنی چنان می زنم توی دماغت که پخش شود توی صورتت از یاد اوریش خنده اش می گرفت و باز احساس نزول می کرد

آه این نور لعنتی از پشه کش توی آشپزخانه است همین است که نمیگذارد بخوابد. به پهلو چرخید از اینکه فردا هیچ کارمهمی نداشت و می توانست تا ظهر بخوابد لبخندی زد البته مدتها بود که هیچ کار مهمی نداشت بدنش را شل کرد و آرام گفت باید بخوابی باید بخوابی .




روی ایوان زندگی من دیواری هست که بلندی اش تاسینه ام می رسد و به آسانی آنسویش را دید می زنم. فکر می کنم همه آدمها این دیوار را دارند و تفاوتشان در این زمینه به اندازه دیوار است .خیلی ها ارتفاعش را زیاد کرده اند تا نتوانند آنطرفش را ببینند و مال بعضی ها انقدر کوتاه است که هر وقت بخواهند قدمی برداشته و آنسو می روند و احتمالا ساعتهای طولانی آنجا می مانندو زندگی می کنند .من اما اندازه اش را به حدی تنظیم کرده ام که به راحتی آرنجهایم را روی اجرهای زرد رنگش بگذارم و کف دستهایم را زیر چانه ام قرار دهم و دیروزهایم را ببینم . این یکی از لذتهای بزرگ من است که اغلب شبها به آن می پردازم.

اغلب دوست دارم تصور  کنم عصر است آفتاب از روی ایوان جمع شده و به انتهای دیوار روبه رو رسیده است . اوخر بهار است و هوا سرد نیست ،روی ایوان می روم دستهایم را روی دیوار می گذارم و سرم را روی آنها قرار میدهم  .نمی خواهم خیلی دور بروم حدااکثر 15 روز .هر چند فکر می کنم روزهایش آنقدر به هم نزدیکند که  اگر بخواهم حتی می توانم سالهای بچگیم را هم به راحتی ببینم .


عید سال 92 است سفره هفت سین را چیده ام روی میز جلو شومینه .روی میز را رومیزی ترمه انداخته ام و هفت سین هم جور جور است .سال تحویل شد و ما در کنار هم هستیم همه خوشحال و سالم .

خانه مادر و پدرم :نگران پدرم هستم که زیر چشمهایش پف کرده و اغلب نفس نفس می زند و شکمش هم چاق تر شده و مادرم که امروز فشارش بالا نیست و روحیه اش نسبتا خوب است و برای ما سبزی پلو ماهو درست کرده است.

فروغ که امسال شاذی و رضایت بیشتری را در چهره اش می بینم و همین مرا خوشحال می کند حتی زمانی که از من دور است.

رضا و آسیه و تهمینه و سعید و عسل که نیستند و نبودنشان مخصوصا سعید آنقدر برایم سخت است که گریه ام می گیرد.

محمد و مسیحا که تقریبا همه جا کنارم هستند و سالمند و شاد و همین برایم کافی است و علی آقا که کوه تر از همیشه کنار و تکیه گاه من است.

دیدن روزی که به کوه رفتیم مرا سر ذوق می آورد و رقصیدن مسیحا به قول خودش به سبک چینی در جمع .

دیدن دختر عمه و پسر عمه ها و دختر عمو هایم هم احساس خوبی را به من می دهد .کمی جلوتر روز سیزدهم عید است و پسر سعید به دنیا آمده عکسش را برایمان فرستاده و همه با هیجان و عشق وصف ناپذیری او را به هم نشان می دهیم .طوری نگاه می کند که انگار بچه یک روزه نیست چشمهایش با آدم حرف می زند و لبخند معنی دارش.


دستهایم را برمیدارم ،رویم را برمی گردانم ،می نشینم  و به دیواری که دوستش دارم و با آجرهای زردرنگ چیده شده است تکیه می دهم .آرزو می کنم این بچه کوچک که اسمش دانیال است هیچ بیماری خاصی نداشته باشد ، زود زود از بیمارستان مرخص شود و شیربخورد و بزرگ شود و من شادی مادر و پدرش را وقتی دوباره روزهای پشت دیوارم را دید می زنم ببینم.


اینروزها حس می کنم یک حوض هستم.خواستم بگویم آبگیر دیدم خیلی زیاد است برایم.

یک حوض مثل همانی که توی چند عکس از آلبوم قدیمی مادرم اینها دیده ام, همان که پدر و عمویم لبه اش نشسته اند. هر دو کت چرم قهوه ای با شلوار دم پا گشاد پوشیده اند و موهای پرپشتشان را یک وری شانه کرده  به طوری که نیمی از پیشانی شان را پوشانده است و سبیل هایشان که تا دو طرف لبشان پایین آمده و با صورت و چشمهای جذابشان به جایی از حیاط خیره شده اند .دلم می خواهد همان باشم چند گوشه و نه چندان بزرگ یا خیلی کوچک.

تصور آن حوض خاص بودن به خودی خود خوب که هیچ ,برای من  لذت بخش است. دردناکی اش به این است که دائما فکر می کنی ظرف وجودی ات رو به خالی شدن است .

انگار به نیمه رسیده ای و دلت این را نمی خواهد.به آدمهایی که آمده اند و لبه ات نشسته اند که فکر می کنی از خیلی هایشان حالت بد می شود شاید بشود گفت که دست و پایشان را  شسته اند و سر آخر فین بزرگی درونت کرده اند و نمی توانی ردشان را هرگز از روی وجودت پاک کنی.

کسانی هم هستند که تنها ,بودنشان پناهی است در برابر آفتاب و باد و هرچیزی که کم یا آلوده ات کند, چه برسد به اینکه لبه ات بنشینند و دست و رویی هم بشویند .وجودشان پاکی می اورد هر لحظه در کنارشان بودن حس کمی و کم شدن را زایل می کند.


 باید  به یک شیر آب فکر کنم که شاید جایی کنارم تعبیه شده باشد و بشود بازش کرد.

شاید هم باران ,هرچند احتمال دارد ظرف هر کسی را یکبار بیشتر پر نکند ,اما من به هر دویش فکر می کنم.

خالی شدن را نمی خواهم


فاطمه خانم زنی متاهل است.دیروز پسر و شوهرش به او گفتند می خواهند از این به بعد به او بگویند فایده خانم .

پسرش گفت: مامان وجودش پر از فایده است مثلا غذاهای خوشمزه برایمان درست می کند خانه را مرتب می کند مرا بوس می کند و مهربان است و شوهرش گفت بله همه اینها به کنار فایده های اساسی دیگری دارد که جلو بچه نمی شود گفت .و با لبخند رضایت آمیزی گفت کلا همه فایده ها به کنار آن یکی هم به کنار . و در نهایت تصمیم گرفتند فاطمه خانم را فایده خانم صدا کنند.

کارهای زیادی است که فایده خانم  دوست دارد یاد بگیرد و انجام دهد و تا تهش را برود اما تواناییش را ندارد و زود احساس خستگی می کند و نیمه کاره هدفش را رها می کند.اخیرا چشمهایش وقتی خسته می شود کلمات را تار می بیند و باز اخیرا متوجه شده است که وقتی دور از شوهر و بچه هایش باشد احساس پوچی می کند.

فایده خانم معمولا از خودش رضایت ندارد و فکر می کند اکثر ساعتهای زندگیش به بطالت گذشته است .


قبل ترها شلوغی پایتخت به من حس زندگی می داد, مثل وقتی که با سمانه رفتیم نمایشگاه کتاب سه چهار سال پیش. تهران رفتن  من و سمانه طنز بزرگی است که هر بار با یاد اوریش نیشمان تا بناگوش باز می شود. اینکه هیچ کتاب یا نشر خاصی مد نظرت نباشد و بروی که صرفا نمایشگاه را دیده باشی بعد مشتاقانه از صبح تا عصر دور بزنی و دستهایت را پر کنی از کتاب, خصوصا کتاب کودکان و  برای اولین بار بخواهی سوار مترو شوی با دستهای پر و ندانستن خیلی چیزها مثل اینکه مترو هم قسمت خواهران دارد یا اینکه ممکن است مورد دستمالی واقع شوی .  بعد وقتی سرخوشانه  می خواهی پایت را از روی سکو درون مترو بگذاری حس می کنی دستی نیشگونت می گیرد و هول می شوی و پایت گیر می کند به لبه در رودی و با سر وارد  جمعیت می شوی. حالت که سر جا می آید می بینی اطرافت چشم است و دست و پا و بدن انگار که کسی کتابهایش را بیخ در بیخ هم توی کتابخانه ای کوچک فرو کند.اما باز هم سرخوشی و همه اینها به تو می گوید چقدر اینجا زندگی جریان دارد. نمایشگاه کتاب  و تهران آن سال با همه راه رفتنها و خسته شدنها و آدمهای خوب و بدش حس بی نظیری را به من داد و همینطور سال بعدش که می دانستیم کدام نشر و کتاب را می خواهیم وباز سمانه بود و من و شوهرم که نازهایمان را برایش می آمدیم اینکه خسته ایم ,گرسنه ا یم و راه زیاد است.

اما تهران هفته پیش جور دیگری بود,تنها لذتش بودن با فروغ جانمان بود و بیشتر هم میشد اگر راسته ی خیابان انقلاب را با هم قدم می زدیم و به سینما یا تاتر می رفتیم .

پایتخت اینبار نفس تنگی می آورد و احساس درد آوری از دوندگی برای زنده بودن.


نشسته ایم کنار هم و من دنبال کلماتی هستم تا سد خویشتن داریش در حرف نزدن را سوراخ کنم.

می دانم رضایت چندانی از حال زندگیش ندارد.می دانم حسرت می خورد.

حس کردن و دیدن حسرتهای عزیزانم برایم سخت است مثلا حسرت یک عمر مادرم برای داشتن مرد زندگی همراه و به قول خودش با ایمان.

حسرت بابایم برای داشتن زنی که لوسی و لوندی کند قربان صدقه اش برود و شده به دروغ تمجیدش کند.

نگاهم به کفش کوهی که کنار کوله اش گذاشته می افتد می گویم می خواهی بروی کوه

جوابش آهی است که کلمه کووووووووووووووه را به دنبالش می کشد.

به طرفش می چرخم, می گویم خب عیبی ندارد آدم که نمی تواند همیشه کارهایی را که دوست دارد را بکند یک مدت هم از چیزهای دیگر زندگی لذت ببر مثلا از اینکه زنت باردار است و چند وقت دیگر بچه دار می شوید, از سخت کار کردن در غربت لذت ببر. (شب که به این جمله قصارم فکر می کردم می دیدم رسما ریده ام با دلداری دادنم)

یک جور خاصی نگاهم می کند انگار می گوید چقدر خوبی, چقدر مهربانی ,چقدر دوستت دارم .

نگاهم را برمی دارم چون می دانم اینطورها هم که نگاه خاصش می گوید نیست و شرمم می شود.

می گویم می دانی من اگر بخواهم از حسرتهایم بگویم یک طومار می شود مثلا همیشه آرزو دارم بدن قوی و عضله ای داشته باشم نمی خواهم ماهیچه ها یم زنانه باشد. دوست دارم قدرتی شنا کنم. باور می کنی وقتی مسابقات ورزشی زنان را می بینم اشکم در می آید. خب نشده تا الان ,اما وقت دارم هنوز .یک روز من هم قدرتی شنا می کنم.

می گویم با زنت خوب هستید می گوید آره فقط گاهی سگ می شود .

می گویم خب تو هم گاهی سگ می شوی, به پای هم در.

می خندد و ناگهان می ایستد و می گوید امروز یادم رفت بهش زنگ بزنم, نگران می شود.


می دانید اینها را گفتم اما حرفهای من نبود, دلم می خواست بگویم مبارزه کن برای اینکه باز هم به کوه بروی, برای اینکه باشگاه بروی برای اینکه آدمی نشوی که دیگران از تو می خواهند ,  iخر اینها که خواسته های بدی نیست به کسی هم آسیب نمی زند.

به یاد بار هستی میلان کوندرا افتادم .تومای بیچاره و ترزایی که دوستش نداشتم .



پی نوشت:عنوان یادداشتمان بی ربط است بیتی است که همینجوری دوستش داریم.





امروز هوا بارانی است . هوای ابری و بارانی را حتی اگر از خانه بیرون نروم دوست دارم .کلاس زبان دارم بچه ها و شوهرم که می روند جلوی بخاری می نشینم یک ساعت و نیم وقت دارم تا شروع کلاس. می خواهم درس جلسه قبل را مرور کنم, صبحانه بخورم و آماده شوم برای رفتن.


جلو آینه می نشینم همیشه از دیدن چهره ام لذت می برم  .رژ قرمز می زنم, دوست دارم رنگ لبهایم روشن باشد. پالتو و مقنعه ام رو می پوشم و می زنم بیرون.

 یکی از بزرگترین لذتهای این دنیا راه رفتن زیر باران است. قدم زدن زیر باران خاطرات زیادی رو به یاد من می آورد که خیلی مهم نیستند اما ماندگار و دوست داشتنی هستند .مثل زمانی که با برادرم فاصله خانه تا میدان مرکزی شهر رو پیاده رفتیم. یادم نیست چه فصلی بود پاییز یا بهار. باران ریزی می بارید و ما که یک سال تفاوت سنی داریم راه رفتیم و حرف زدیم. به میدان که رسیدیم برادرم گفت بیا ما هم افغانی شویم و برویم وسط میدان روی پله های پایین مجسمه بنشینیم معمولا کسی جز برادران افغان این کار را نمی کردند و ما رفتیم و نشستیم و دیدیم چقدر لذت بخش است.

باران من را به یاد خواهرم که او هم عاشق باران است  می اندازد و به یاد روزی که زیر باران قدم می زدیم و اب بینی مان راه افتاده بود و فقط یک دستمال داشتیم و ان را اشتراکی استفاده می کردیم. مثل اغلب مواقع سر سفره که آب بینی مان راه می افتد و دستمالمان یکی است ,مثل گاهی که یکی از ما مسواک ندارد و از یک مسواک استفاده می کنیم.

باران من را به یاد شوهرم می اندازد که خیلی زیر باران راه رفتن را دوست ندارد و همیشه وقتی من اصرار می کنم می گوید تو پیاده راه بیفت و من با ماشین کنارت می رانم و من از این پیشنهاد خنده ام می گیرد . یکبار گفت احساس بدی است وقتی قطره های باران روی پوست سرت می خورد, اخر موهایش ریخته است .شاید برای همین است که زیر بران راه رفتن بدون چتر را آنگونه که من دوست دارم نمی پسندد.

این خیابان را از بچگی دوست دارم پر از درخت است ,خلوت و بی صدا ست, خانه هایش ویلایی و زیباست.گاهی من را به یاد عموی کوچکم می اندازد که یکبار با هم همینجا قدم زدیم دنبال هم دویدیم و بازی کردیم .

  همیشه فکرمی کردم اما آرزو نداشتم , چه خوب بود اگر خانه ما هم در همین خیابان بود.

حالا خانه مان نزدیک به این خیابان است ,ویلایی و بزرگ نیست مال خودمان هم نیست , خوبی اش این است که تقریبا هر روز از بین درختهای همین خیابان عبور می کنم .




آقا ,موبایلی می خواهم که لمسی نباشد, نوکیا باشد, بعد خیلی هم جان سخت باشد.

مرد نگاه می کند با چشمهای کمی گرد و لبهایی که پوزخند می زنند . می گوید خب خانم یکی از همین نوکیاهای قدیمی را بردارید .به ردیفی که اشاره می کند نگاه می کنم توی دلم می گویم این ها را دوست ندارم.

می گویم برای من چه پیشنهاد می کنید. می گوید خانم الان موبایلها همه لمسی هستند.

تک تک نگاهشان می کنم اغلب صفحه بزرگ دارند و تقربا همه شان لمسی هستند.انگشت اشاره ام را می گذارم پشت شیشه و یکی را نشان می دهم .

من همه رنگها را دوست دارم ولی صورتی و آبی فیروزه ای و سبز کمرنگ را بیشتر.

رنگش صورتی است و صفحه نسبتا بزرگی دارد. می گوید این دست دوم است .با تعجب نگاهش می کنم دست دوم به این نویی ندیده ام . موبایل خودم را که نگاه می کنم جا به جا رنگش پریده است آن هم دست دوم حساب می شود دیگر.

توی دلم احساس خوشحالی می کنم که چه خوش شانسی ,چه خوب , موبایل دست دوم اینقدر نو .می پرسم خب چند ؟

قیمتش را می گوید و بلافاصله قیمت نو اش را هم می گوید بعد توضیح می دهد که نو این نمونه به ندرت گیر بیاید بعد کلی تعریف و تمجید از دستگاه و کارایی هایش می کند. اما من دیگر خیلی گوش نمی کنم چون این را دوست دارم و فکر می کنم این آقای مغازه دار راست گو ترین و رو راست ترین آدمی است که تا به حال دیده ام. سر آخر می گوید به والله مغازه بالایی نواش را 200 تومن بالتر می فروشد و من باز هم خوشحالم و به فروشنده که «خیلی جوان است , قد بلند و نسبتا خوش هیکل  ,صورتش کمی شبیه دخترهاست سفید و بدون ریش و سبیل یا حتی ردی از تراشیدن آن .دستهایش هم شبیه دخترهاست از دستهای من خیلی طریف تر است به نظرم ناخن بلند دستهایش را زیباتر می کند», اعتماد کامل دارم .

موبایل را دوست دارم رنگ صورتی و ظرافتش را و البته کارایی هایش

آقا مجتبی فامیلمان است می گویند موبایل باز است این را زنش می گوید .موبایل باز را تازه شنیده بودم یعنی اینکه هر چند ماه یکبار موبایلش را عوض می کند و مدل جدیدی که تازه به بازار آمده می گیرد البته فقط با دست دوم کار می کند این را که می گوید خوشحال می شوم و می گویم پس موبایلم را نشانش بدهم و نظرش را بپرسم .وقتی می آید با شوق و ذوق نشانش می دهم بلافاصله قیمتش را می پرسد, می گوید خیلی تند است باز هم صبر کن از دوستم سوال کنم .

از دست شویی که بیرون آمدم صحبتش تمام شد و تلفن را قطع کرد . گفت خیلی کلاه سرتان گذاشته حدود 200 تومن .وا می روم باورم نمی شود آخر چطور خدا را واسطه راست گویی اش می کرد چندین بار .

چند روز است موبایلم را نگاه می کنم می گویم هییییییی

نه اینکه مسئله اساسی هیییییییییییی های من پول باشد که البته برایم مهم است چون برای بدست آوردنش من که نه ,اما شوهرم کار می کند برای دولت .8 ساعت در روز و  بعضی از  روزها به 10 ساعت هم می رسد.

مسئله من آدمها هستند دیگر به هیچ کدامشان نمی شود اعتماد کرد به هیچ کس .فروغ جانمان می گوید دارد حالم از خودمان به هم می خورد از بس که سرمان کلاه می رود از بس که هنوز نفهمیده ایم گرگ شده اند آدمها و من هنوز فکر می کنم این طور ها هم نیست.

او می گوید پس به نظرت به چه کسی می شود اعتماد کرد ,دوستش داشت و عشق ورزید و من هنوز شک دارم هنوز فکر می کنم و البته معتقد نیستم, آدمهایی هستند که مثل ما باشند.

دلم می خواهد بروم سراغ پسر مغازه دار. بگویم چطور می توانی دروغ بگویی ؟احتمالا فکر می کنم با حرف من دچار عذاب وجدان می شود .

شوهرم می گوید وقتی چیزی را خریدی دیگر نه بپرس و نه پشیمان شو .الان هم فکر کن این را نو خریده ای .

خب نمی شود نمی توانم بپذیرم و درک کنم بد شدن آدمها و شاید زود اعتماد کردن خودم را.


می گویند نجات دهنده ای می آید همه ادیان می گویند.خب باشد می آید اما چه کار می تواند بکند, مثلا چوب جادوایی دارد, تکان می دهد و می گوید همگی پاک شوید درست مثل زمانی که آفریده شدید.

دور از فکر و ذهن است.

نمی دانم