X
تبلیغات
زولا

بالاخره چشممون به بارون تر شد. از دیروز بعد ظهر شروع شد تا امروز صبح. 

همیشه بارون که میومد من دلم می خواست یکی پیدا بشه و با هم زیر بارون راه بریم و هی کرسی شعر بگیم.اما مثل اینکه گذر زمان این حس رو به انزوا کشونده. و تنها چیزی که مونده اینه که وقتی آسمون تیره از ابر میشه بخوام برم زیر لحاف گرم و بخوابم . البته اگه بتونم.

اما دیروز باید پسرمو میبردم  درمانگاه تا با یه دکتر متخصص مشورت کنم بابت عمل گوشش.اونوقت پسرم با چه ذوقی چترشو برداشته بود تا برای دفعه دوم یا سوم فکر میکنم زیر بارون بازش کنه و ازش استفاده چتری بکنه .و حتی وقتی رسیدیم درمانگاه حاضر نشد چترشو ببنده وکل مدتی که توی نوبت بودیم گرفته بود بالای سرش .اما من فقط به این موضوع فکر میکردم که نکنه دکترو خوشش نیاد از اینکه پزشک معالج پسرم یکی دیگه است و ما برای مشورت پیش اون اومدیم.برای این نگرانی هم دلیل داشتم چون سالها قبل چیزی شبیه همین رو تجربه کردم و وقتی دکتر فهمید اون نفر دومه که برای مشورت کردن پیشش رفتیم تقریبا مودبانه ما رو از مطبش بیرون کرد.

آره اینجوریاست بالاخره بارون اومد.

(function (i, s, o, g, r, a, m) { i['GoogleAnalyticsObject'] = r; i[r] = i[r] || function () { (i[r].q = i[r].q || []).push(arguments) }, i[r].l = 1 * new Date(); a = s.createElement(o), m = s.getElementsByTagName(o)[0]; a.async = 1; a.src = g; m.parentNode.insertBefore(a, m) })(window, document, 'script', '//www.google-analytics.com/analytics.js', 'ga'); ga('create', 'UA-40870092-3', 'auto'); ga('send', 'pageview');