X
تبلیغات
رایتل

تنهام،دلم گرفته، 

و باز در نهایت دلتنگی به یاد مادربزرگم افتادم. 

زنی که فکر کنم خدا موقع آفرینشش قاط زد و موجودی مابین فرشته وآدم آفرید. ما خیلی همدیگر را نمی دیدم  شاید هفته ای یکی دو بار . چون پدر بزرگ بداخلاقی داشته و دارم که کمتر اجازه می داد مادربزگم حتی به خانه بچه هایش برود. ولی  توی همان دیدارها و صحبت های کم همه مهربانی و خوبی که داشت را نثار ما میکرد. بچه که بودم بعضی از شبها که خانه شان می ماندم برای من و خاله ام که سه سال از من بزرگ تر بود داستانهایی از جن می گفت و ما با وجود اینکه می ترسیدیم  باز هم می خواستیم تعریف کند .

من همیشه فکر می کردم هیچ وقت تحمل از دست دادنش را ندارم .اما چهار سال پیش که مثل همه زندگیش مظلومانه تصادف کرد و از این دنیا رفت خیلی راحت مرگ و فقدانش را پذیرفتم .مثل مادر و خاله و دایی هایم ضجه نمی زدم انگار یک امر طبیعی رخ داده باشد و راستش هنوز هم دلیل این واکنشم را نمی دانم. 

 هر بار خیلی دلتنگ می شوم به یادش می افتم و دلم هوایش را می کند .

(function (i, s, o, g, r, a, m) { i['GoogleAnalyticsObject'] = r; i[r] = i[r] || function () { (i[r].q = i[r].q || []).push(arguments) }, i[r].l = 1 * new Date(); a = s.createElement(o), m = s.getElementsByTagName(o)[0]; a.async = 1; a.src = g; m.parentNode.insertBefore(a, m) })(window, document, 'script', '//www.google-analytics.com/analytics.js', 'ga'); ga('create', 'UA-40870092-3', 'auto'); ga('send', 'pageview');