X
تبلیغات
زولا

امروز خیلی کار دارم از یک طرف بادمجان سرخ می کنم تا برای ناهار کشک و بادمجان درست کنم و از طرف مشغول تمیز و مرتب کردن اساسی خانه هستم برای اینکه عصر مهمان دارم . 

سه تا از دوستان دوره دانشجویی را دعوت کرده ام .راستش ما سالی یکبار دور هم جمع می شویم و باعث و بانی اش هم من هستم مثل اینکه تو این زمانه دیگر دل دوستان برای هم نمی تپد و شاید این من هستم که نمی توانم یاد و خاطره دوستانم را از ذهنم پاک کنم و خیلی مواقع دل تنگشان می شوم و سعی می کنم به هر طریقی شده ازشان خبر بگیرم . 

دوستی برای من چیز ارزشمندی است و سعی کرده ام همیشه دوستانم را تحت هر شرایطی برای خودم نگه دارم و نگذارم از من برنجند.شده بارها کنه هم شده ام یادمه آدرس یکی از دوستان دوره دبیرستانم را با چه بدبختی پیدا کردم و رفتم دم خانه شان خلاصه با چه وجدی بعد از سالها دیدمش  شماره تلفن رد و بدل کردیم تا تماسمان قطع نشود اما هر بار زنگ زدم جوابم را نداد آقا ، از رو نرفتم و زنگ زدم تا گوشی رو برداشت و بعد از حال و احوال سرد عذر خواهی کرد که برای یک هفته بعد وقت ندارد تا همدیگر را ببینیم . 

ای مرده شور ببرد هر چی دل و احساسه که باعث و بانی خرد شدن و کوچک شدنه 

بوی سوختنی می آید مثل اینکه بادمجان و دل من با هم سوختند.

(function (i, s, o, g, r, a, m) { i['GoogleAnalyticsObject'] = r; i[r] = i[r] || function () { (i[r].q = i[r].q || []).push(arguments) }, i[r].l = 1 * new Date(); a = s.createElement(o), m = s.getElementsByTagName(o)[0]; a.async = 1; a.src = g; m.parentNode.insertBefore(a, m) })(window, document, 'script', '//www.google-analytics.com/analytics.js', 'ga'); ga('create', 'UA-40870092-3', 'auto'); ga('send', 'pageview');