X
تبلیغات
رایتل

- پسرک دارد پسر می شود این را استخوانهایش  که پهن شده اند و سبزی پشت لبش می گوید.دیروز حس کردم صدایش هم دارد دو رگه می شود.همیشه از این سن پسرها می ترسیدم .سرکوچه خانه مادرم مدرسه راهنمایی پسرانه بود.ساعتهایی که من از سرکار بر میگشتم مصادف بود با تعطیل شدن بچه ها دسته جمعی هجوم می آوردند بیرون و اغلب حرفهایی از بینشان می شنیدم که پشتم را می لرزاند و آرزو می کردم پسر من در این سن جزو این دسته نشود.


- شبها که سرم را روی بالشت می گذارم به خاطر اینکه دائم گفته ام :محمد باید روزی سه ساعت درس بخوانی، امروز سه ساعت نخواندی،من میدانم ساعت مفید درس خواندنت یک ساعت تا یک ساعت و نیم بیشتر نبوده و او جواب داده است بخدا دو ساعت مامان و من باز گفته ام نه عزیزم و در نهایت او گفته باشه هرچی تو بگی ولم کن و باز من گفته ام به من چه برای خودت می گویم، نمی خواهم بعدها حسرت این روزها را بخوری و هر بار به بهانه حرف زدن آمده بیرون از اطاقش با بی میلی به حرفش گوش داده ام و سرآخر گفته ام برو زود باش وقتت گذشت فردا آزمون داری.

به خاطر همه اینها حالم از خودم بهم می خورد .


-زنگ زدم خانه مادرم تا از آبجی مان احوالی بپرسم و در مورد مسئله ای باهاش مشورت کنم بعدش هم به مادرم بگویم مبلهای قشنگی را دیده ام که اگر می خواهد بروم دنبالش او هم ببیند تا بخرند برای خانه شان. زنگ زدم اینها را بگویم که خواهرمان رید به حالمان .که باید دوساعت وقت بگذارد با من صحبت کند، که من چرا همیشه باید آویزان یک چیز باشم. این حرفها را در راستای خواندن پست قبلی ام میزد .که نمی دانم این نوشته ها که تو می خوانی دنیای واقعی اون ادمها نیست که زندگی خودت و واقعی فرق دارد و چه و چه

خواستم بگویم من کی آویزان بوده ام من فقط از خواندن بعضی پستها لذت میبرم و احساس می کنم بهش نزدیکم ،دوستش دارم .که دفاع کنم، که بگویم بچه چطور می توانی اینطور صحبت کنی.

خواستم اینها را بگویم، گفتم ولش کن ،کاری نداری آجی جان و خداحافظی کردم .شوهر خیره شده بود به من .گفتم خدایا همه مرا نصیحت می کنند. برای دلداری و به شوخی گفت میزدی توی دهنش.

رفتم به آشپزخانه و شروع کردم به شستن ظرفها مثل وقتهایی که عصبی ام ،مثل مادرم که وقتی ناراحت یا عصبی بود ظرفها و آشپزخانه را می سابید و من و خواهرم بهش می خندیدیم.


-به اتاق پسرم می روم چند بار می بوسمش و آرزو می کنم کاش بیدار باشد و بفهمد بوسیدمش، بفهمد چقدر دوستش دارم .

با اتاق خودمان می آیم مسیحا رو تخت ما خوابیده مثل هر شب .روی تخت خودش نمی خوابد اغلب خواب که میرود می بریم توی اتاق خودش روی تختش می خوابانیمش اما یکی دو ساعت بعد میدود می آید کنار من می خوابد .

می بوسمش و توی دلم می گویم خدایا چقدر ارتباط برقرار کردن با بچه های کوچک راحتتر است.


- سرم را روی بالشت می گذارم به خودم قول می دهم فردا شب با بچه ها برویم بیرون .محمد را ببرم کافی شاپ و مسیحا را پارک.


(function (i, s, o, g, r, a, m) { i['GoogleAnalyticsObject'] = r; i[r] = i[r] || function () { (i[r].q = i[r].q || []).push(arguments) }, i[r].l = 1 * new Date(); a = s.createElement(o), m = s.getElementsByTagName(o)[0]; a.async = 1; a.src = g; m.parentNode.insertBefore(a, m) })(window, document, 'script', '//www.google-analytics.com/analytics.js', 'ga'); ga('create', 'UA-40870092-3', 'auto'); ga('send', 'pageview');