X
تبلیغات
رایتل

می دانید چیزهای زیادی توی این چند هفته ی اخیر دیده ام که شاید هرگز از ذهنم پاک نشود.

مهین ۱۲ ساله که ناگهان از کمر به پاین فلج شده بود .توی مدرسه شبانه روزی یکی از شهرستانها درس می خوند و خانواده اش در روستایی حوالی همون شهرستان زندگی می کردند. می گفتند نخاعش ورم کرده.

محمد ده ماهه  که عمه هایش در بیمارستان کنارش بودند چون مادرش سرطان داشت و حال و روز خوبی نداشت .

بچه های سرطانی با سرهای ماشین کرده و صورتهای مظلومی که انگار خورشید گرد غم رویشان پاشیده بود و  توی راهروهای بخش سه چرخه سواری می کردند.

وقتی می خواستم برای بچه ام دعا کنم فکر می کردم خدایا کجای من و بچه ام از بقیه عزیز تر است؟

هنوز هم می گویم

پس اونها کی مرخص می شوند؟

نمیدانم کی قرار است فکر و روحم به روال عادی برگردد؟

شاید لازم بوده این اتفاق بیفتد و من ببینم این آدمها و دردهایشان را و بفهمم غم من کوچک است در برابر شان





(function (i, s, o, g, r, a, m) { i['GoogleAnalyticsObject'] = r; i[r] = i[r] || function () { (i[r].q = i[r].q || []).push(arguments) }, i[r].l = 1 * new Date(); a = s.createElement(o), m = s.getElementsByTagName(o)[0]; a.async = 1; a.src = g; m.parentNode.insertBefore(a, m) })(window, document, 'script', '//www.google-analytics.com/analytics.js', 'ga'); ga('create', 'UA-40870092-3', 'auto'); ga('send', 'pageview');