X
تبلیغات
رایتل

ساعت یک ظهره دارم از کلاس بر می گردم خونه. تو اون مسیر نه اتوبوسی هست و نه تاکسی پیدا میشه. هوا به شدت گرمه و آفتاب پوستمو می سوزونه .دستام همیشه بیشتر از پوست صورتم زیر آفتاب می سوزه و برنزه می شه برای همین کردم تو جیبم .یه موتوری میاد کنارم و آروم یه چیزی می گه، اولش فکر می کنم داره با خودش حرف می زنه ،آخه زیاد آدمایی دیدم که بلند با خودشون روی موتور یا پیاده یا سوار ماشین حرف می زنن .بعد می بینم نه ،با منه. سعی می کنم نگاهش نکنم و به راهم ادامه می دم. با خودم میگم می فهمه طرفش من نیستم و میره اما زهی خیال باطل. اینبار که می ایسته کنارم منم می ایستم نگاهش می کنم و می گم چی میگی بی شعور ،برو گمشو دیگه .اونوقت میره. میگم خدایا انگار فهمیدن زبون شعور مشکل شده.


یه روز بهاریه من و خواهرم ساعت چهار کلاس داریم .میریم دم انجمن و می فهمیم کلاس افتاده روز بعدش. خواهرم میگه ماشینو همینجا پارک کن بریم چهار قدم بالاتر خانه فرهنگ ،اگه نمایشگاه عکسی چیزی هست ببینیم. راه می افتیم تقریبا اکثر مغازه ها بسته است و آدمای کمی توی پیاده رو و خیابون هستند. خواهرم میگه توجه کن انگار همه کس و همه چیز ثابت شده و من و تو متحرکیم .نگاه می کنم همون تک و توک آدمی که می بینم زل زدن به ما .

یه پرایدی میاد کنار پیاده رو و سرعتشو میرسونه در حد قدمهای ما ، از توی حرفهاش می فهمیم که میگه بیاد سوار شید. سعی می کنیم با هم حرف بزنیم و توجه نکنیم. یه دفعه یارو صداشو میبره بالا و شروع می کنه به فحش دادن که فلا فلان شده ها چرا نمیاد بالا.

به خودم و پوششم که یه مانتو زرشکی رو به قهوه ای و روسری ساده هست نگاه می کنم و می بینم چیزی برخلاف عرف این جامعه نیست پس چرا این ملت اینطور رفتار می کنن.

می رسیم به خانه فرهنگ بسته است، داریم برمی گردیم به طرف ماشین که یه دفعه بارون می گیره به آسمون نگاه می کنم صاف صافه و خورشیدم که قربونش برم تو آسمون شهر ما همیشه برامون زبون در میاره .از یه طرف ذوق کردیم از اینکه داره بارون میاد و دانه هاش داره صورتمونو خیس می کنه و از طرف دیگه شک می کنیم امروز یه روز واقعیه یا داریم خوابی چیزی می بینیم. خیابونو که نگاه می کنم می بینم از خط وسط به طرف ما زمین خیسه و اونطرف خشک خشک.

دارم باور می کنم امروز روز عجیبیه

به ماشین می رسیم سوار می شیم میریم به سمت خونه. ما توی لاینی هستیم که بارون خیسش کرده کمی جلوتر یه موتور سر خورده و موتور سوار انگار بلایی سرش اومده آمبولانس ایستاده و تا دلت بخواد آدم دورش جمع شده .ماشینا به صحنه که میرسند سست می کنند تا ببیند چی شده و برای همین ترافیکه. ما می رسیم به صحنه تصادف ،خواهرم نگاه می کنه و میگه وای ببین خون روی زمین ریخته انگار موتوریه یه طوریش شده ،هنوز جمله شو تموم نکرده که به یکباره چند تا سر میاد تو پنجره ماشین که نیشهاشون تا بناگوش بازه و میگن خانوما نگران نباشید شما که باشید هیچ اتفاقی نمی افته هیچ کس طوریش نمیشه و باهم قهقهه می زنن انگار نه انگار یه آدم داره می میره.


ا

خدایا اسمونت دیوونه شده ،بارونت دیوونه شده و آدمهات دیوونه تر .

(function (i, s, o, g, r, a, m) { i['GoogleAnalyticsObject'] = r; i[r] = i[r] || function () { (i[r].q = i[r].q || []).push(arguments) }, i[r].l = 1 * new Date(); a = s.createElement(o), m = s.getElementsByTagName(o)[0]; a.async = 1; a.src = g; m.parentNode.insertBefore(a, m) })(window, document, 'script', '//www.google-analytics.com/analytics.js', 'ga'); ga('create', 'UA-40870092-3', 'auto'); ga('send', 'pageview');