X
تبلیغات
رایتل

روزهایی که همه خونه مادرم جمع هستیم سرگرمی من و خواهر و برادرهام اینه که از شیطنت های دوران بچگی  و کتکهایی که از دست مامان و بابا خوردیم بگیم و بخندیم.برای ما یادآوری بچگی حتی تنبیه و کتک هاش لذت بخشه ،اما نمیدونم چرا اکثر مواقع مامان و بابا احساس شادی و لذت ما رو از این تعاریف ندارند و اغلب دلیل می آورند برای اثبات حقانیت تنبیهی که انجام داده اند هر چند ما  سعی می کنیم بهشون بفهمونیم که ما الان از یادآوریشون کیف می کنیم و انرژی می گیریم. 

هفته قبل من و برادرم یادمون اومد که مادرم برای اینکه ما رو تنبیه کنه کردمون توی توالت. یه لنگ دمپایی رو من پوشیدم لنگ دیگه رو برادرم و شروع کردیم با شلنگ به هم دیگه آب پاشیدن و بازی کردن در اون مکان نظیف .از اون طرف مادرم درگیر کارای خونه و صحبت با همسایه شده بود و فراموش کرده بود ما توی توالتیم.نمیدونم چه مدت گذشت که مادرم از سر وصدای بازی و خنده ما یادش اومده بود که ما رو تنبیه کرده و اومد درو باز کرد .

یا یکبار  من و برادرم رفته بودیم تو زیر زمین و در صندوقچه مادرم رو باز کرده بودیم و ته اون یه بسته طلائی رنگ خوشکل پیدا کردیم .اول فکر کردیم بیسکوییتی شکلاتی چیزی هست اما وقتی درش رو باز کردیم دیدیم یه چیزایی مثل بادکنک تو  بسته های کوچکتری  هست .خوشحال از اینکه بادکنک های با کلاس پیدا کردیم همه رو آوردیم بالا و لب حوض داشتیم یکی یکی شونو از آب پر می کردیم که مامانم رسید قیافه متحیرشو هیچ وقت یادم نمیره.اونقدر دستپاچه شده بود که نمیدونست اونا رو از ما بگیره یا بیوفته دنبالمون و کتک مفصلی بهمون بزنه .من تا چند سال بعد از مادرم می خواستم بهم بگه اون ماسماسک ها چی بوده که منو به خاطرش  زده و اون هر بار از گفتنش طفره می رفت یا می گفت بعدا خودت می فهمی.راست می گفت من چند سال بعدش تو دبیرستان فهمیدم چیه و امروزم که اطلاعاتم کامله.

(function (i, s, o, g, r, a, m) { i['GoogleAnalyticsObject'] = r; i[r] = i[r] || function () { (i[r].q = i[r].q || []).push(arguments) }, i[r].l = 1 * new Date(); a = s.createElement(o), m = s.getElementsByTagName(o)[0]; a.async = 1; a.src = g; m.parentNode.insertBefore(a, m) })(window, document, 'script', '//www.google-analytics.com/analytics.js', 'ga'); ga('create', 'UA-40870092-3', 'auto'); ga('send', 'pageview');